تبليغاتX
دختری از جنس شعر




















دختری از جنس شعر

جایی واسه دلم

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:14 توسط گل يخ| |

امروز از اون روزای خاطره انگیز دانشگاه بود همه چیز از اول صبح خوب پیش می رفت

تا اینکه نوبت کلاس یکی از استادامون که یک کم شیرین می زنه رسید این استاد گرامی

هفته قبلش حسابی حالمون رو گرفته بود چون یک کمی دیر به کلاس رسیده بودیم واسه

بیشتر بچه ها غیبت زده بود، خلاصه امروز رو با عجله هرچه بیشتر رفتیم کلاس اما استاد جان

دیر کردن با بچه ها توافق کردیم که از کلاس بزنیم بیرون هرکی بی سویی، رفت ما هم که

خوش خوشک به طرف پایین می رفتیم از دور سایه ای استاد مانند دیدم

هممون سرا رو پایین انداختیم دبرو که میری و کنار ماشین استاد جان کشیک میدادیم که بیاد و بره

۱۰ دقیقه ۲۰ دقیقه شد نیومد تصمیم گرفتیم خودمون بریم سراغش یکی از اون بچه ها که تابلو نبود رو

فرستادیم بالا که ببینه چه خبره که دیدم با دو داره میاد پایین، ما هم با سرعت هر چه تمام مثل اسب

مسابقه میدویدیم  بدون اینکه بفهمیم چه خبره،منم که از ترس اینکه استاد منو نبینه تو یکی از

 ازمایشگاه ها پناه گرفته داشتم از خنده می مردم

 بچه های ازمایشگاه از خنده نمی تونستن بپرسن که چی شده

استاد کلاس کناری هم که فهمیده بود ما استاد رو دور زدیم با خنده ونگاه جالبش ما رو تحسین کرد

امدیم این ور تر از دختری که به کلاس سرزده بودیم پرسیدیم چه خبر؟

 گفت :استاد تنها سرکلاس داشت باخودش حرف می زد و غر غر می کرد

ما هم که از خنده منفجر شده بودیم  گفتیم حقشه تا اون باشه کلاس خالی حضور غیاب نکنه!

این بود ماجرای دور زدن استادجان!؟!

 

 

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:38 توسط گل يخ| |

این روزها از تنهام تنهاترم

مثه همیشه نمی خندم

از همیشه بیشتر تو خودمم

احمقانست من این تنهایی محض

رو دوست دارم اما نه این جوریش

یک بغض تو گلوم به آرومی رژه میره

قشنگ ترین هدفا داره برام بی معنی میشه

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:21 توسط گل يخ| |

دخترم ! با تو سخن می گویم

گوش کن ، با تو سخن می گویم:

زندگی در نگهم گلزاریست

و تو با قامت چون نیلوفر_

شاخه پر گل این گلزاری

من دراندام تو یک خرمن گل می بینم

گل گیسو  _ گل لبها_ گل لبخند شباب

من به چشمهای تو گلهای فراوان دیدم

گل تقوا_

گل عفت_

گل صدرنگ امید

گل فردای بزرگ_

گل دنیای سفید

 

میخرامی و تورا مینگرم

چشم تو آینه روشن دنیای منست

تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی

راست، چو ن شاخه سرسبز و برومند شدی

همچو پر غنچه درختی، همه لبخند شدی

دیده بگشای و در اندیشه گلچینان باش

همه گلچین گل امروزند

همه هستی سوزند

 

کس بفردای گل باغ نمی اندیشد

آنکه گرد همه گلها به هوس می چرخد

بلبل عاشق نیست _

بلکه گلچین سیه کرداریست_

که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف_

تا یکی لحظه بچنگ آرد و ریزد بر خاک

دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک

تو گل شادابی

به ره ، باد مرو

غافل از باغ مشو

 

ای گل صد پر من!

با تو در پرده سخن می گویم:

گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ

گل پژمرده نخندد برشاخ

کس نگیرد ز گل مرده سراغ

 

دخترم! با تو سخن می گویم:

عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریست

و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب

" گردن اویز" براین زنجیری

تانگهبان تو باشم ز "‌حرامی" هر شب

خواب بر دیده من هست حرام

بر خود از رنج به پیچم همه روز

دیده از خواب بپوشم همه شام

دخترم ، گوهر من!

گوهرم ، دختر من!

تو که تک گوهر دنیای منی

دل بلبخند " حرامی " مسپار

"دزد" را " دوست " مخوان

چشم امید بر ابلیس مدار

 

دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند

همه گوهر شکنند

"دیو" کی ارزش گوهر داند؟

نه خردمند بود_

آنکه اهریمن را_

از سر جهل ، سلیمان خواند

 

دخترم _ ای همه هستی من!

تو چراغی، تو چراغ همه شبهای منی

به ره باد مرو

تو گلی ، دسته گل صدرنگی

پیش گلچین منشین

تو یکی گوهر تابنده بی مانندی

خویش را خوار مبین

 

آری ای دخترکم ، ای سرا پا الماس

از " حرامی" بهراس

قیمت خود مشکن

قدر خود را بشناس

قدر خود را بشناس

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 16:8 توسط گل يخ| |

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد
و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م
هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي
نشستم!
و چشانت راز آتش است
و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد
و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد
در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند
بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند
دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي
خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟
تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 15:45 توسط گل يخ| |

خدا جون آخه این رسمشه

من کدوم گناه رو انجام دادم که باید اینقدر رنج بکشم

خسته شدم از این زندگی آخه منو چه به زندگی

زندگی میون این آدمای دورنگ و ریا

نه من حرف این آدما رو میفهمم نه این آدما حرف منو

نمیشه این زندگی قشنگ بشه

اگه نمیشه من بی خیالش میشم

اگه قرار زجر بکشم با دلیل زجر بکشم

خدا یک کم منو حوصله کن

خیلی دوست دارم بیام پیشت

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:34 توسط گل يخ| |

نمی تونم شکوه کنم شکنجه می شم از خودم

انگاری کوه غصه ها روی سینه من آمده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیامده

دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یک عمره که در به درم

توی صدای نفسام،میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدنت یک کوله باره شب بسم

دلم گرفته آسمون یک کم منو حوصله کن

منو که از این روزگاریک خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یک لحظه نفس نزن نچرخ

تا آروم بگیره یک آدم شکسته تر.

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:31 توسط گل يخ| |

سلام شرایط جدید من برای زندگی

سلام خستگی تمام ناپذر

سلام دلتنگی بی حضور

سلام گریه های بی اشک

سلام صبر همیشگی من


نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:28 توسط گل يخ| |

روياييم سياه و نسبت به آينده نا اميد

مگر خدايا تو نيستي!

اگر هستي چرا كمكم نميكني

مگر تو تنها تكيگاه من نيستي؟

مگه دست هات ارامبخش نيست

پس چرا غمهاي عالم تو دلمه

چرا من تو خودم شكستم

اونقدر شكستم كه ديگه نيستم

چرا هر لحظه ام چشمام بارونيه

اگر نيستي چرا من هستم

اگر تو نيستي منم نمي خوام باشم

از غربت لحظه ها خسته شدم

از زندگي بيزار شدم

چي ميگن اين روانشناسا

مگه اونا نمي دونن حرفاشون سرابه

مگه نمي دونن فرضيه هاي هميشه  واقعيت نميشه

قانون جذب ،راز موفقعيت همشون وهم خيال اثبات نشده ي

آره اين حرفاي دانشجوي سال آخر روانشناسيه

كه يك روزي با هزارتا اميد آمد تو اين رشته

تا بتونه زندگشو قشنگ كنه

هموني كه يك روز وقتي كه يك دانشجو روانشناسي بهش گفت روانشناسي سرابه

خنديد و گفت چرا

حالا جواب همه چرا رو دارم

من با علم روانشناسي نتونستم نا اميديم رو به اميد تبديل كنم

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:15 توسط گل يخ| |

آقا جون سلام

دلم واست خیلی تنگه

آخه من درد دلم رو با کی بگم

باشه هر چی بشه

جیکم در نمی یاد تو  خودم می ریزم

ولی آقا جون این نیمه شعبانی منو دریاب

خیلی داغونم

آره من لیاقت ندارم ببینمتون اما دل که دارم

خیلی دلم گرفته می خوام داد بزنم

می خوام تا صبح گریه کنم

آخه من شیعه شما هستم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:16 توسط گل يخ| |


Design By : Night Skin